نمی دانم امروز چند روز است که از تو دورم
قهر؟؟؟؟
نه، تو که قهر نمیکنی.
ایکاش میدانستم،
کجا رها کردم دست از دستانت.
وچه دیدم آنجا؟
چه زود دیر شد
وقتی به خودم آمدم و تو..
تو نرفتی اما من دیر رسیدم
دویدم اما باز هم نرسیدم
این روزها جایی هستم که همه چیز مرتب است
اما جایی که حضورت در آنجا حس نشود جا نیست.
چقدر حقیر است آدمی جایی که خدایش چون تابلوئی از خورشید باشد ، تابلوئی که نه حس بودن دارد و نه گرمای درون. اکنون میفهمم که بت انواع گوناگون دارد و بت پرستان همچنان زنده.
یه سال دیگه یه عدد تازه که قراره سیصد و شصت و پنج روز دیگه کنار دهگان سال جا خوش کنه
یه بهار جدید یه عید نو یه تاریخ تولد که چند روز دیگه به صفحات عمرم اضافه میشه
میگن تو فصل بهار همه چیز و همه جا نو میشه فصل جدید همه رو دگرگون میکنه
از آسمون تا به زمین، به اطراف که نگاه کنی به سادگی میتونی حسش کنی که یه تغیبیری شروع شده، از باغچه حیاط خونه، از شکوفه درختا از رنگ سبز چمنا حتی از اون فاخته ای که توی لونه اش نشسته و زل زده بهت، نمیدونم شایدم داره با خودش راجع به من یه حرفایی میزنه شاید داره میگه اینو ببین هنوز برفای زمستونش آب نشده هنوز سرده هنوز...
به خودم میگم سالی که نو بشه اما بدون اینکه هیچ حول حالنا یی اتفاق بیفته میتونه یه سال جدید باشه ؟
همه آدما دنبال تغییرن. تغییر از اونی که هستن به چیزی که فکر میکنن اگه اون باشن بهتره، یه چیزی اینجا جالبه اونم اینه که هیچکی از اونی که هست راضی نیست همه یه جورایی خود واقعیشونو نمی خوان.
نمی دونم یه سال دیگه قراره به این تکرارهای مکرر اضافه بشه یا قراره یه جور دیگه تکرار بشه؟ بازم نمی دونم قراره تو این سال جدید از من واقعی ام غافل بشم یا قراره به اون من رویایی نزدیک بشم ؟ به هر حال امید میرود «در دوردست امیدی بیاموزد»
همیشه همه چیز اونجوری که بخوای پیش نمیره
همیشه چیزی برای همیشگی بودن وجود نداره
همیشه شاید برای این دنیا چیز بی معنائی باشه
همیشه
از وقتی که فهمیدم دیگه همیشه ای درکار نیست...
نه نفهمیدم با همه وجود درکش کردم
همیشه برام معنا نداره
شاید دیگه چیزی برای همیشه بودن وجود نداشته باشه
ایکاش میشد همیشه...
منو باش چه زود یادم رفت که همیشه همیشگی نیست
عمری است که در آتش یک آه گرفتار گشتم
دیری است که در خلوت خود بیقراری کردم
روز آخر در میان حرم سوزان یک تابستان
چون سرابی در بیابان در پی آبی گشتم
روز آمد و شب رفت ، دل ، بیقراری کرد
ماه ، خورشید، فصل بیقراری ، رنگ زرد
فرصت نشد تا به دامانت برسد این دل زرد
سالهاست که در میان من و تو یک واو است
دل چه خوش داشتم آن روز که من و تو
فقط ما بودیم


استاد مقدارى سنگ ریزه را از جعبه برداشت و آن ها را روى قلوه سنگ هاى داخل لیوان ریخت. بعد لیوان را کمى تکان داد تا ریگ ها به درون فضاهاى خالى بین قلوه سنگ ها بلغزند. سپس از دانشجویان پرسید:"آیا لیوان پر شده است؟" همگى پاسخ دادند:"بله، پر شده!"
استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشت شن را برداشت و داخل لیوان ریخت. ذرات شن به راحتى فضاهاى کوچک بین قلوه سنگ ها و ریگ ها را پر کردند. استاد یک بار دیگر از دانشجویان پرسید:"آیا لیوان پر شده است؟" دانشجویان هم صدا جواب دادند:"بله، پر شده!"
استاد از داخل جعبه یک بطرى آب را برداشت و آن را درون لیوان خالى کرد. آب تمام فضاهاى کوچک بین ذرات شن را هم پر کرد. این بار قبل از این که استاد سوالى بکند، دانشجویان با خنده فریاد زدند:"بله، پر شده!"
بعد از آن که خنده ها تمام شد، استاد گفت:"این لیوان مانند شیشه عمر شماست و آن قلوه سنگ ها هم چیزهاى مهم زندگى شما مثل سلامتى، خانواده، فرزندان و دوستانتان هستند. چیزهایى که اگر هر چیز دیگرى را از دست دادید و فقط این ها برایتان باقى ماندند، هنوز هم زندگى شما پر است."
استاد نگاهى به دانشجویان انداخت و ادامه داد:"ریگ ها هم چیزهاى دیگرى هستند که در زندگى مهمند، مثل شغل، ثروت، خانه. و ذرات شن هم چیزهاى کوچک و بى اهمیت زندگى هستند. اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل لیوان بریزید، دیگر جایى براى سنگ ها و ریگ ها باقى نمى ماند. این وضعیت در مورد زندگى شما هم صدق مى کند. در زندگى حواستان را به چیزهایى معطوف کنید که واقعاً اهمیت دارند، همسرتان را براى شام به رستوران ببـرید، با فرزندانتـان بازى کنید و به دوستان خود سر بزنید. براى نظافت خانه یا تعمیـر خرابى هاى کوچک همیشه وقت هست. ابتدا به قلوه سنگ هاى زندگیتان برسید، بقیه چیزها حکم ذرات شن را دارند.
روز اول مدرسه
اضطراب، نگرانی، خوشحالی، ترس، خدایا تا حالا اینقد این همه احساسو با هم نداشتم
اما هر چی بوده شیرین بوده خیلی شیرین، یادته روز اول تو راه مدرسه به چی فکر می کردی، اصلا حواست بود مادرت چی داشت می گفت یا داشتی... ؟ راستی به چی فکر میکردی به خانوم معلم؟ به حیاط مدرسه؟ به صف وایسادن؟ به شلوغ کردن؟ به دوست پیدا کردن؟ یا به بهترین دوستت که خدا کنه با هم تو یه کلاس باشین؟ یادته از دور چشاتو تیز کرده بودی تا ببینی چقد مونده به مدرسه برسی قدماتو میشمردی یک دو سه ... اعداد رو قاطی می کردی .یادته چه جوری داشتی راه میرفتی؟ اصلا راه میرفتی یا داشتی پرواز می کردی. آره تو آسمونا بودی . دست مادرت رو داشتی از جا میکندی ... اونم هی می گفت بچه آروم تر می خوری زمینا. لباسات خاکی میشه جلو دوستات خجالت می کشی... دوستام ... اونا کی ان چه شکلی ان ؟ اسمشون چیه ؟ نکنه اون که داره با مامانش میره قراره دوست من بشه... کیفش چه رنگ کیف منه همینطور روپوشش. مامان یه ذره تندتر بیا به اونا برسیم می خوام ببینم چه شکلیه... چه جوریه اسمش چیه ... عجله نکن بزار برسیم مدرسه اونقد دوست پیدا کنی که اسماشونو یادت بره . یعنی مامان راست می گفت؟ اینو بارها از زبون خواهر بزرگم که تازه رفته کلاس سوم شنیدم بهم گفته چقد تو مدرسه دوست پیدا کرده. بهش حسودیم میشه اون سه سال از من بزرگتره سه سال از من بیشتر دوست داره . منم می خوام مثه اون شم. نه از اون بیشتر باید از همین روز اول کلی دوست پیدا کنم ...باید زودتر برسم مدرسه اول از همه... مامان زود باش دیگه تندتر بیا... دیر میشه ها.........
اما دیر نشد خیلی زود رسیدیم خیلی زودم گذشت مثل یه رویا ،مثل یه خواب، کاش هنوز تو راه مدرسه بودم، کاش هنوز چشمام تو شوق رسیدن به مدرسه برق میزد، کاش ...
میدونی چیه مادرم درست میگفت که: اونقدر دوست پیدا کنی که اسمای دوستات از یادت بره ... آره، بیشتر دوستامو یادم رفته حالا وقتی از راهی که روز اول میرفتم مدرسه رد میشم مثه اون روزا چشامو تیز می کنم تا شاید یکی از اونا رو اینجا ببینم... به پسری که دستش تو دست باباشه و انگار داره از مدرسه بر می گرده خیره میشم چشماش برق میزنه می خوام برم جلو بهش بگم که :... به سرعت از کنارم رد میشن. بر میگردم نگاش میکنم سرش رو بر می گردونه می خنده و ...
خودمو جلوی مدرسه ام می بینم از اون مدرسه فقط یه درب بزرگ مونده با یه تابلو که اونم دارن از جا درش میارن ... برو کنار آقا به چی زل زدی ؟ باکی کار داری ؟ برو عقب تر یه وقت چیزی می خوره تو سرتا ... میرم کنار .. از توی مدرسه صدای بهم خوردن بیل میکانیکی به دیوارای خاطراتم تو سرم صدا می کنه ... دارن خرابش میکنن نمی دونم چی می خوان بسازن اما هر چی قراره بسازن مدرسه نیست ...به خودم میگم چقد زود تموم شد ... چقد زود.....
محراب خون
چشمانش را بست ، می خواست خوب یادش بیاید. آری حالا دیدش از دور سایه اش نزدیک می شد، هر چند از دل تاریکی کوچه می آمد اما آن صورت پر مهرش از پشت آن دستار برایش آشنا بود.
چقدر منتظر بود، چقدر ثانیه شماری می کرد برای این لحظه، احساس ضعف میکرد از دیشب که او رفته بود دیگر چیزی نخورده بود از همان دیشب که برایش سفره پهن کرد لقمه گرفت و بر دهانش گذاشت از همان دیشب که دستهای پرمهرش را بر روی سرخود احساس میکرد هر وقت می آمد یادش می رفت پدر ندارد، پدر..پدر.. یاد پدر برایش این سخن مادر بود که می گفت :« پدرت در جنگ با مردان خلیفه کشته شده» نمی دانست چرا هر وقت مادر این را میگفت حس خوبی نداشت در حالی که پسر همسایه از کشته شدن پدرش احساس غرور می داشت، اما او انگار خجالت می کشد. باز چشمانش را بست به این فکر کرد که او باز می آید و بهمراه خواهرش باو بازی می کنند فکر آیا اگر پدرش زنده بود اینچنین به او و خواهرش محبت میکرد هیچ یاد نداشت با پدرش بازی کرده باشد آری در این مدت سخت عادت کرده بود اوایل به آن خرماهای شیرین اما الان شیرینی حضور آن مرد برایش عادت شده بود...
صدای مادر چشمانش را ناخودآگاه باز کرد به خود آمد ... به داخل بیا او دیگر امشب نمی آید... از جا برخاست نیم نگاهی به انتهای کوچه کرد زیر لب گفت امشب این کوچه چقدر تاریک است و آسمان چقدر سنگین. رو به سمت خانه با خود می گفت او می آید ... او می آید... اگر نیا... نه نه می دانم که می آید نسیمی سرد روی گونه هایش وزید تمام وجودش لرزید سردش شد به داخل اتاق رفت مادر خواهر کوچک را غذا میداد، با تندی به مادر گفت چرا صبر نمی کنی او می آید می دانم که می آید با طعامی تازه... حرفش را قطع کرد مادر و گفت از دیشب هیچ نخورده ای، چرا لج می کنی نان و خرما که هست چرا بهانه می گیری ...نمی دانست مادر بهانه فرزندش از چیست.بغضی فرو برد و به گوشه ای خزید و آرم به دیوار اتاق تکیه داد چشمانش سنگین شد، سنگینِ سنگینِ سنگینِ ...
با صدای بهم خوردن در حیاط از خواب پرید سحر شده بود به سمت در دوید مادر با سبدی از نان و خرما می آمد به چشمانش خیره شد منتظر بود مادر چیزی بگوید مادر گفت: « گویا نزدیک سحر آمده بیدارمان نکرده سبد را گذاشته و رفته ، بیا این هم طعام تازه» توجهی نکرد به سمت در رفت باز کرد و باز همان کوچه تاریکِ تاریکِ تاریک با آسمانی سنگینِ سنگینِ سنگین.
روز بعد تا سپیده دم بیدار مانده بود چشم برهم نگذاشته بود دلخور شد و نامید رو به خانه می رفت که پسر همسایه صدایش کرد: دیشب نیامد آیا به خانه شما آمده بود؟؟ مادرم میگوید به خانه شما نیز سر میزند.. با تعجب پرسید که را می گوئی؟ پسرک گفت همان مرد مهربان که هر شب برایمان غذا می آورد گاهی هم با من بازی می کند... دیگر چیزی نمی شنید مادرش را از دور دید که به سمت خانه می آید تاکنون او را اینقدر مضطرب ندیده بود حتی وقتی پدر به جنگ رفته بود و برنگشته بود، دلش شور می زد به مادر گفت مادر آن مرد به خانه همسایه نیز می رود نکند ما را دیشب فراموش کرده نکند ... گریه مادر حرفش را قطع کرد مادر هق هق کنان گفت دیگر منتظر آن مرد نباش دیگر هیچوقت نمی آید امروز فهمیدم آن مرد کیست امروز فهمیدم پدرت با چه کسی جدال کرده امروز فهمیدم .... اشک در چشمانش حلقه زد به مادر گفت آن مرد کجاست آن مرد کیست چرا چیزی نمی گوئی مادر گفت نمی دانم فقط می دانم نامش علی است و امیرالمومنین است و سحرگاه دیشب در محراب مسجد کوفه به زخم شمشیر فرقش شکافت...
